سکوت

بشنویم ببینیم بگوییم دست هایمان را می بندند اما با فکر های ما چه می کنند

 
چرچیل و راننده تاکسی
نویسنده : م س م - ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٠
 

چرچیل(نخست وزیر اسبق بریتانیا) روزی سوار تاکسی شده بود و به دفتر BBC برای مصاحبه می‌رفت.

هنگامی که به آن جا رسید به راننده گفت آقا لطفاً نیم ساعت صبر کنید تا من برگردم.

راننده گفت: "نه آقا! من می خواهم سریعاً به خانه بروم تا سخنرانی چرچیل را از رادیو گوش دهم" .

چرچیل از علاقه‌ی این فرد به خودش خوشحال و ذوق‌زده شد و یک اسکناس ده پوندی به او داد.

راننده با دیدن اسکناس گفت: "گور بابای چرچیل! اگر بخواهید، تا فردا هم این‌جا منتظر می‌مانم!"

نتیجه ی اخلاقی:حتی بهترین طرفدارات هم با اندکی پول شما را می فروشند.


 
comment نظرات ()
 
 
غ
نویسنده : م س م - ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٦
 

واگن سیاه داستان فردی انقلابی است که برای فرار از دست ماموران خود را دیوانه جای می زند و انقدر نقش اش را خوب بازی می کند و اطمینان دیگران را کسب می کند که فردی برای ازادی خویش ادرس واگن سیاه را می دهد و در جستجوی انجا اسلحه های زیادی پیدا می شود و دست موسیو دعون رو می شود و اما به ناگاه تغییر می یابد و محکم می شود و در زیر شکنجه جان می دهد....(داستان کوتاه)

چوب به دستان ورزیل(فیلم نامه)

داستان روستاییانی است که در حمله ی گراز ها ، به زمین هایشان مالشان را از دست می دهند ، رحیم اولین کسی که زمینش مورد حمله قرار می گیرد آنقدر از حرف ها و تعارف های دیگران می شنود که به دیوانگی می زند.

کدخدا و بزرگان روستا برای یافتن چاره ای جمع می شوند و چاره را در اجیر کردن گروهی شکارچی می یابند و شکارچیان در ازای کشتن گراز ها از آن ها طلب غذا می کنند. روستاییان که دیگر زمین هایشان طعمه ی گراز ها نخواهد شد اکنون باید با تمام توان را در  سیر کردن شکم شکارچیان به کار گیرند و همه ی اموالشان را از دست می دهند.

در این جا رحیم با همان صحبت هایی که  سایرین او را دلداری می دادند سعی در مسخره کردن دیگران می کند ،‌صحبت هایی از قبیل این که پول چرک کف دسته و انسان به جز کفن چه چیز دیگر می خواهد.

روستاییان ورزیل هر چه می کنند نمی توانند از شر شکارچیان رها شوند و از این روست که برای ازاد سازی ان ها بار دیگر روی به کسی می اورند که شکارچی ها را به ان جا اورده است.و او پیشنهاد می کند که دو شکارچی دیگر برای شکار شکارچیان به ده بیاورند و در قبالش به آن ها غذا دهند.

و روستاییان ساده ی ورزیل این بار هم قبول می کنند و به این شکل ۴ شکارچی مسلح باعث می شود که دیگر توان هر کاری را از دست دهند...

این اثر در سال ١٣۴۴ در سالن نمایش ٢۵ شهریور با بازی بزرگانی چون عزت الله انتظامی ، محمد ریوفی علی نصیریان ،‌محمد علی کشاورز جمشید مشایخی ، محمود دولت ابادی و به کار گردانی جعفر والی به روی صحنه می رود...


 
comment نظرات ()
 
 
چوپان دروغگو (شاملو)
نویسنده : م س م - ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٤
 

 تمام عمرمان فکر کردیم که آن چوپان جوان دروغ می‌گفت، حال اینکه شاید واقعا دروغ نمی‌گفته. حتی فانتزی و وهم و خیال او هم نبوده. فکر کنید داستان از این قرار بوده که: گله‌ای گرگ که روزان وشبانی را بی هیچ شکاری، گرسنه و درمانده آوارۀ کوه و دره و صحرا بودند از قضا سر از گوشۀ دشتی برمی‌آورند که در پس پشت تپه‌ای از آن جوانکی مشغول به چراندن گله‌ای از خوش‌ گوشت‌ترین گوسفندان وبره‌های که تا به حال دیده‌اند. پس عزم جزم می‌کنند تا هجوم برند و دلی از عزا درآورند. از بزرگ و پیر خود رخصت می‌طلبند.

گرگ پیر که غیر از آن جوان و گوسفندانش، دیگر مردان وزنان را که آنسوترک مشغول به کار بر روی زمین کشت دیده می‌گوید: می‌دانم که سختی کشیده‌اید و گرسنگی بسیار و طاقت‌تان کم است، ولی اگر به حرف من گوش کنید و آنچه که می‌گویم را عمل، قول می‌دهم به جای چند گوسفند و بره، تمام رمه را سر فرصت و با فراغت خاطر به نیش بکشید و سیر و پر بخورید، ولی به شرطی که واقعا آنچه را که می‌گویم انجام دهید. مریدان می‌گویند: آن کنیم که تو می‌گویی. چه کنیم؟
گرگ پیر باران دیده می‌گوید: هر کدام پشت سنگ و بوته‌ای خود را خوب مستتر و پنهان کنید. وقتی که من اشارت دادم، هر کدام از گوشه‌ای بیرون بجهید و به گله حمله کنید؛ اما مبادا که به گوسفند و بره‌ای چنگ و دندان برید. چشم و گوش‌تان به من باشد. آن لحظه که اشاره کردم، در دم به همان گوشه و خفیه‌گاه برگردید و آرام منتظر اشارت بعد من باشید.

گرگ‌ها چنان کردند. هر کدام به گوشه‌ای و پشت خاربوته و سنگ و درختی پنهان. گرگ پیر اشاره کرد و گرگ‌ها به گله حمله بردند. چوپان جوان غافلگیر و ترسیده بانگ برداشت که: «آی گرگ! گرگ آمد» صدای دویدن مردان و کسانی که روی زمین کار می‌کردند به گوش گرگ پیر که رسید، ندا داد که یاران عقب‌نشینی کنند و پنهان شوند. گرگ‌ها چنان کردند که پیر گفته بود. مردان کشت و زرع با بیل و چوب در دست چون رسیدند، نشانی از گرگی ندیدند. پس برفتند و دنبالۀ کار خویش گرفتند.

ساعتی از رفتن مردان گذشته بود که باز گرگ پیر دستور حملۀ بدون خونریزی! را صادر کرد. گرگ‌های جوان باز از مخفی‌گاه بیرون جهیدند و باز فریاد «کمک کنید! گرگ آمد» از چوپان جوان به آسمان شد. چیزی به رسیدن دوبارۀ مردان چوب به دست نمانده بود که گرگ پیر اشارت پنهان شدن را به یاران داد. مردان چون رسیندند باز ردی از گرگ ندیدند. باز بازگشتند.

ساعتی بعد گرگ پیر مجرب دستور حمله‌ای دوباره داد. این بار گرچه صدای استمداد و کمک‌خواهی چوپان جوان با همۀ رنگی که از التماس و استیصال داشت و آبی مهربان آسمان آفتابی آن روز را خراش می‌داد، ولی دیگر از صدای پای مردان چماق‌دار خبری نبود. گرگ پیر پوزخندی زد و اولین بچه برۀ دم دست را خود به نیش کشید و به خاک کشاند. مریدان پیر چنان کردند که می‌بایست.

از آن ایام تا امروز کاتبان آن کتابها بی‌آنکه به این «تاکتیک جنگی» گرگ‌ها بیندیشند، یک قلم در مزمت و سرکوفت آن چوپان جوان نوشته‌اند و آن بی‌چارۀ بی‌گناه را برای ما طفل معصوم‌های آن روزها «دروغگو» جا زده و معرفی کرده‌اند.

منبع از zoon.ir


 
comment نظرات ()
 
 
زندگی نامه ی غلامحسین ساعدی
نویسنده : م س م - ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٤
 

مروری بر زندگی غلامحسین‌ساعدی
غلامحسین ساعدی (گوهر مراد) روز سه شنبه 24 دی ماه 1314 از پدری علی اصغر نام و مادر طیبه نام در تبریز به دنیا آمد. در سال 1322 وارد دبستان بدر و در سال 1329 وارد دبیرستان منصور شد.
در سال 1330 همزمان با نهضت ملی فعالیت سیاسی خود را آغاز کرد. طی سال های بعد مسوولیت انتشار روزنامه های فریاد، صعود و جوانان آذربایجان را برعهده گرفت و مقالات و داستان هایی در این سه روزنامه و همچنین " دانش آموز" چاپ تهران منتشر کرد.
بعد از کودتای 28 مرداد 1332 به مدت دو ماه مخفی شد و در شهریور ماه این سال دستگیر و چند ماهی در زندان به سر برد.
در سال 1334 وارد دانشکده پزشکی تبریز شد و سال بعد همکاری خود با مجله سخن آغاز کرد. در این سال داستان مرغ انجیر و پیگمالیون، داستان و نمایشنامه را در تبریز منتشر ساخت.
در سال 1336 داستان خانه های شهرری را در تبریز و نمایشنامه لیلاج ها را در مجله سخن منتشر کرد. در سال بعد و پس از آشنایی با صمد بهرنگی ، بهروز دهقانی ، مفتون امینی ، کاظم سعادتی و مناف ملکی، جنبش های دانشجویی و اعتصابات دانشگاه تبریز را رهبری نمود. در این سال داستان کوتاه شکایت و نمایشنامه غیوران شب را نوشت.
طی سال های بعد تا زمان فارغ التحصیلی در سال 1340 نمایشنامه های سایه های شبانه ، کاربافک ها در سنگر و سفر مرد خسته را نوشت و منتشر ساخت.
در سال 1341 راهی تهران شد تا خدمت سربازی اش را صورت سرباز صفر آغاز کند. در این زمان چند داستان کوتاه درباره زندگی سربازی نوشت. در همین سال به همراه برادرش دکتر علی اکبر یک مطب شبانه روزی افتتاح کرد و با کتاب هفته و مجله آرش همکاری نمود. آشنایی و دوستی با احمد شاملو، جلال آل احمد، پرویز ناتل خانلری، رضا براهنی، محمود آزاد تهرانی، سیروس طاهباز، رضا سیدحسینی، بهمن فرسی، به آذین، اسماعیلی شاهرودی و جمال میرصادقی حاصل این دوره بود.
در سال های بعد تک نگاری ایلخچی ، خیاو یا مشکین شهر، هشت داستان پیوسته عزاداران بیل، نمایشنامه های چوب بدست های ورزیل، بهترین بابای دنیا، تک نگاری اهل هوا، داستان بلند مقتل، پنج نمایشنامه از انقلاب مشروطیت، مجموعه داستان واهمه های بی نام و نشان، نمایشنامه آی بی کلاه، آی باکلاه را منتشر ساخت.
ساعدی در سال 1346 به همراه جلال آل احمد، رضا براهنی و سیروس طاهباز برای رفع سانسور از اهل قلم و مطبوعات با دولت وقت به مذاکره نشست. در همین سال وبه دنبال این اقدام هسته اصلی کانون نویسندگان شکل گرفت.
انتشار داستان ترس و لرز، تک نگاری قراداغ، رمان توپ، نمایشنامه پرواربندان، جانشین، فیلمنامه گاو در سال های بین 1346 تا 1353 صورت گرفت.
در سال 1353 با همکاری نویسندگان صاحب نام آن زمان، مجله الفباء را منتشر کرد. در همین سال در حین تهیه تک نگاری شهرک های نوبنیاد توسط ساواک دستگیر و به زندان قزل قلعه و بعد اوین منتقل شد و یک سال در سلول انفرادی شکنجه شد.
پس از آزادی از زندان سه داستان گورو گهواره، فیلمنامه عافیتگاه ، داستان کلاته نان، را نوشت و در سال 1357 به دعوت انجمن قلم امریکا روانه این کشور شد که سخنرانی های متعددی در این کشور انجام داد. در اوایل زمستان سال این سال به ایران بازگشت.
در اواخر سال 1360 راهی پاریس شد و همچنین در این سال با خانم بدری لنکرانی ازدواج کرد.
طی سال های 61 – 1364 در پاریس اقدام به انتشار مجله الفباد کرد و چند نمایشنامه و فیلمنامه و داستان نیز نوشت.
غلامحسین ساعدی در روز دوم آذرماه 1364 در پاریس درگذشت و در گورستان پرلاشز و در کنار صادق هدایت آرام گرفت.


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
 
باز گشت
نویسنده : م س م - ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٤
 

این بار هم بازگشتیم.زندگی پر است از بالا و پایین، پر است از اتفاقات جدید.

بعضی از این اتفاقات آنقدر عجیب است که در حکمت کار هایش می مانی و عجیب پی به بزرگی اش می بری.

بیش از ٣ ماه از آن روز که دستبند به دست و چشم بند به چشم با بدترین تحقیرها و دشنام ها به پناهگاه پاکترین مردمان و جوانان این مرز بوم رفتیم گذشته است و هنوز کابوس های شبانه ام ادامه دارد از تلخ ترین روز ها.

نمی توان نوشت و گفت از روز هایی بند از روز هایی که هر روزش تهدید بود و تهدید.

اما بی شک تجربه ای بود نادر و رخدادی بود سرنوشت ساز برای اینده ام.

برای من که هر شب با رویای وطنم و دینم به خواب می رفتم اکنون دیگر  گریزانم از وطنم و بیمناکم از اینان که سوار شده اند بر مرکب زور و زر و تزویر و به نام دینم استبدادی درست کرده اند که حتی شهامت سخن گفتن در دست نوشته های شخصی ام را نیز ندارم.

دیگر خرابه هایی مانده از وطنم و باید ارزویم را در جایی دیگر جستجو کنم.روز شمار ماندنم اغاز شده است و اگر دادگاهم برایش پایانی تلخ نباشد شاید بهار دیگر نباشم.

و اما بهار سبز خواهد امد و خواهم برگشت....

و اما سخن کوتاه باید کرد، شروع ام اگر دوباره درگیر آنان که دین وسیله ای شده برایشان برای استبداد نشود ، نوشتنم برای مکتوب بودن خوانده هایم است و شاید تقسیم آن با رهگذری.در روزهایی که بیش از هر چی اسیر ضعف آگاهی هستیم و مشهود بودنش را در سفر های فصل گذشته ام به عین دیده ام

پی نوشت:‌همچنان اعتقاد دارم که نوشته را نباید اصلاح کرد و از این رو از تمام اشتباهات تایپی و البته ضعف اطلاعات و اشتباهات ذهنی عذر می خواهم از تمام انان که در تصحیح اش تذکر می دهند سپاسگذارم.


 
comment نظرات ()
 
 
صحرای محشر
نویسنده : م س م - ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٦
 

صحرای محشر نوشته ی جمال زاده

صحرای محشر از کتاب های جمال زاده است که به همون دلیلی که 1000 نفر در زندانند و همه ی روزنامه های تعطیل اند ، این کتاب هم ممنوع چاپ است.

کتاب داستانی است که بیانگر رخداد هایی است که بعد از دمیدن اسرافیل در صور برای انسان رخ می دهد ، بخشی از داستان بر اساس احادیث و ان چه که نویسنده اش بر اساس تعلیمات دینی در جامعه می دانسته است و بخش دیگر داستان زاییده ی تخیل اوست.

نویسنده با دید انتقادی به رفتار های انسان ها نقد ان ها را می کند و مدعی است حتی در روز محشر هم دست بردار منیت ها و دروغ و دغل ها نیست.

بخش اول کتاب با عنوان اوارگی و بیچارگی است که نگرش جالبی را در مورد پوشش های فرهنگ های متفاوت  برای قبر است.و اوج این بخش صحبت های انسان معتادی است که سال ها طعم مواد را نکشیده و اکنون بسیار خسته به کفر گفتن در میان راه مشغول است. (( بی خود این چیز هایی را که اسباب اعتبار خودت است را به رخ ما نکش که برای ما نه اب می شود و نه نان.نه همزه و لمزت ات برای من مزه ی عرق می شود و نه بلعم باعورت اتش بافور.حور و غلمانت درد مرا دعوا نمی کند و طوبی و کوثرت برای من یک پول سیاه ارزش ندارد . تو اگر راست می گویی از قوطی قدرت خودت بک دو بسته تریاک صحیح به من برسان و به یک از همین حماله الحطب ها و حور غلمان بیکارت هم بگو بروند سر تاخت از تنور جهنم دو سه گل از ان انش های اخته ی سینه کفتری را و از ان حمطه های بی دود بیاورند و انوقت تماشا کن که وقتی نگار زراندام تریاک بنوازش سیخ و مالش انبر بجلز و ولز می افتد و اواز یا مجیر و یا عزیزش بلند شد چه بنده ی شکور و منقاد و چه عبد عبید و حق شناسی می شوم….))

داستان با فصل دون که بیرون دروازه های قیامت را به تصویر می کشد ادامه می یابد در این بخش بخش جالب عبور حور و پریان از میان مردم ازگور در امده است که دقایقی دیگر باید به سوی حق برای حساب بروند.قصه عاشق شدن پسری که مدام زیر لب زمزمزه می کرد گر چنین حور در بهشت اید     همه حوران شوند غلمانش.

فصل بعد کتاب دردسر های مقدماتی است و بعد از ان فصل هایی است از محاکمه ی انسان ها در ان روز به تعبیر نویسنده و نوع محاکمه ها ، که از نظر من زیبا ترینش مربوط به محاکمه ی ابو سعید ابو العیر است که حاضر نمی شود به بهشت رود و زیر لب مدام زمزمه می کند.

روزی که مرا وصل تو در چنگ اید

از حال بهشتیان مرا ننگ اید

                                                  ور بی تو بصحرای بهشتم خوانند

                                                 صحرای بهشت بر دلم تنک اید

 

و بعد از محاکمه ی بزرگان محاکمه ی مردمان عادی شروع می شود ، و دروغ ها و نیرنگ ها و از این قبیل ادامه دارد.در این بین قهرمان داستان گشتی در بهشت و جهنم می زند.و عقاید قابل قبول را بیات می کند و باور نکردنی ها را مسخره می کند.مثل عبور بند بازی فاسق از روی پل سراط و الخ

داستان در این صفحات اندکی کسل کننده است اما ، قهرمان داستان فرار کرده و خود را مرده جا زده و می گریزد و به شیطان پناه می اورد و نگرش او به زندان بسیار زیباست. از او می خواهد کمکش کند به زندگی عادی باز گردد و شیطان او را درجایی می گذاردش و اقدام به تلاش می کند و از سستی بهشت خود را رهایی می بخشد اما سال ها می گذرد و او دلتنگ زنی و همدمی می شود اما در خواب داستان ادم را می بیند که هوا با او چه کرد و پشیمان می شود.او برای اخرین خواسته اش نیستی جاودانه را از شیطان که در داستان از نزدیکان خدا شده می خواهد وچند سال بعد گرد پیری و مرگی بی پایان.

 

جریان مقرب شدن دوباره ی شیطان در داستان:

(( راستی که اگر من جای او بودم  و هزاران هزاران سال ملازم دایمی استان رب و دود و از نعمت و موهبت قرب و مشاهده برخوردار بودم هرگز راضی نمی شدم در مقابل وجود سر تا پا نقصی که جلوی چشم خودم از خاک و گل  ساخته اند و سرنوشتنش جز بد کاری و فساد و خونریزی نیست سر فرود اورم  و برای خالق و رب خودم کفو و شریکی قایل شوم.خوب کرد و خیلی هم خوب کرد.که بدین شرک و تحقیر تن نداد  و به همه ی تحذیر و تهدید به شرایط بندگی و و فا و قواعد صداقت و صفا عمل نمود و از عذاب و نفرین نترسید بارک الله و صد بارک الله.)) این گونه شیطان نزد خدا برترین افریننده شد.

اما اگر کتاب را دارید حتما حتی اگر حوصله ندارید ص 198 را بخونید در مورد این که چرا شیطان (( بهشتی را بچنین بهشتیانی ارزانی داشت و گفت پوست خر و دندان سگ و از ان محیط ملال انگیز بیرون جستم

پی نوشت:‌یک سال از بلاگم گذشت ،‌خوشحال که این جا نوشتم نه برای تحسین شدن و نه برای خوانده شدن تنها نوشتم برای ان که شاید رهگذری که در جستجوی مطلبی باشد واز مطلبی از  که زاییده ی ذهن کوچک من بود استفاده کند و دروازه ای دیگر برایش باز شود و موضوعی را به دید دیگری هم ببیند که شاید مشکل این روزهای جامعه ی ما این باشد که تنها از دید خود می بینیم ،‌تحلیل می کنیم ، نتیجه می گیریم.این کوچکترین رسالتی است که اکنون بر دوش خود می بینم امیدوارم که کوچک کوچک گام برداشته باشم


 
comment نظرات ()
 
 
کودتای شیلی
نویسنده : م س م - ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٥
 

تاریخ معاصر تعداد بسیاری از کودتا ها را در خود جا داده است. کودتا در کل به معنی تغییری است که تنها در راس هرم حکومت رخ می دهد.جدید ترین کودتا در دنیا کودتایی است که علیه رلایا در هندوراس اتفاق افتاد(‌هر چند که بسیاری اتفاقات ایران را نوعی کودتا می دانند اما ما از ان صرف نظر می کنیم)‌بیشتر کودتا ها تا سال ها بعد منجر به ایجاد حکومت های دیکتاتوری می شود.

نام شیلی از کشور هایی است که کودتا اسیرش کرد و حکومت ریس جمهور قانونی اش النده را سرنگون کرد.نکته ی بسیار جالب ذر مورد کشور شیلی باید ذکر کرد این است که این کشور سال های سال دموکراسی را در کشورش تجربه کرده بود و احترام به نظر یکدیگر که نمونه ی بسیار ملموسش نوع انتخاب النده به ریاست جمهوری بود که با 1 درصد اختلاف در ارا انتخاب شد و دیگران در ابتدا به او احترام گذاشتند.

النده بعد از انتخاب شدن اقدام به تغییر ساختار های اقتصاد از لیبرال به سوسیالیست  کرد و همین تغییر بود که دشمانان زیادی از قشر سرمایه دار در سطح داخلی و خارجی برای او ایجاد کرد.دیگر سرمایه گذاران مایل به سرمایه گذاری در کشور شیلی نبودند و از سوی دیگر صنایع به سمت ملی شدن این دو عامل باعث شد که النده ناتوان از کنترل وضعیت اقتصادی  شود.تظاهرات ها شدت گرفت و از حمل و نقل تا زنان خانه دار.

النده که وضعیت خود را متزلزل می دید اقدام به برگزاری همه پرسی کرد دولت او که سهم زیادی از درامد های که سابق برای شرکت های چند ملیتی بود دریافت کرده بود جمعیت زیادی را از مردم زیر پوشش حمایتی اش گرفته بود. و این باعث امید او در پیروزی در این همه پرسی می شد از سوی دیگر محبوبیت او در طبقه ی میهن پرست هم رشد زیادی داشت.اما از سوی دیگر ارتش که ادامه ی وضعیت موجود را خطرناک می دید و معتقد بود که در صورت ادامه ی روند موجود مشکلات زیادی رخ می دهد و از سوی دیگر سوسیالیست افراطی بدلیل مواضع ملایم النده حمایت خود را از او کمتر کرده بود در سطح بین المللی وضعیت نا بسمان شیلی را می دید دستور حمله به کاخ ریاست جمهوری را صادر کرد و کودتا در 11 سپتامبر رخ داد و 17 سال حکومت دیکتاتوری به نام پینوشه اغاز شد.

نکته ی قابل تامل این بود که همه گیر شدن رسانه های عمومی در ان زمان و بعد از جنگ جهانی باعث شد که پینوشه به عنوان دیکتاتوری ظالم شناخته شود اما من هرگز او را دیکتاتوری متفاوت نمی دانم در 17 سال حکونت او در حدود 2900 نفر کشته شدند که این عدد را باید با کشور هایی دیگر از جمله ایران بعد و قبل انقلاب و عراق و .. مقایسه کرد.دیکتاتور های معاصری که تنها در یک جنایتشان به این میزان کشتند و پینوشه در مجموع 17 سال حکومتش. این به معنای دفاع از او نیست که مرگ ادمی چون مرگ همه ی ادم هاست(قران) اوحتی در انتهای حکومت 17 ساله اش به رای مردم احترام گذاشت و حکومت را به دولت جدید بدون خون ریزی و کشتار تحویا داد.بزرگترین خدمتش این بود که شیلی را از بند سوسیالیستی رها کرد که اگر ماندگار می شد چه بسا حکومتی چون کوبا سرنوشتش می شد.سوسیالیستی که اگر در بتن جامعه و قشر ضعیف رسوخ کند ملیشیایی خواهد ساخت که دیکتاتوری و نابودی قشر نخبه نتیجه ی ان خواهد بود.

منابع: ناپدید شدگان.اریل دورفمان

ا       النده ها : گونتر وسل

        تاریخ کشورهای امریکای جنوبی

        ویکی پدیا

و البته مقاله هایی که بدلیل این که این تنها یک مطلب شخصی است و نه علمی نام ان ها را فراموش کرده ام.


 
comment نظرات ()
 
 
یادداشت
نویسنده : م س م - ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢۳
 

خیلی وقت بود می خواستم بیام اینجا اما خوب مثل همیشه یک دفعه بعد از یک دوره که ادم وقت ازادی داره و نمی تونه چه طوری باید خرجش کنه خوردم به یک زمانی که به شدت احتیاج به وقت دارم.در واقع احتمالا همین عدم تعادل که باعث می شه من از هر دو سیستم خسته بشم و ۶ ماه کار کنم و ۶ ماه کار نکنم

خلاصه دانشگاه و کار با هم شروع شد.جلسه ی کتاب هم که وقت زیادی می بره  جلسه مطالعات سیاسی هم که شروع شده و از همه ی این ها مهمتر در استانه ی یک اتفاق مهم توی زندگی ام هستم و هنوز تنظیم وقت را در رابطه با ازدواج و فرایند پیچیده ی همسر داری توی زندگیم یاد نگرفتم یه خاطر همین یک چند هفته ای می شه که کمتر از دنیای مجازی و البته اخبار روز خبر دارم.امروز فقط فرصتی بود هم برای استراحت و هم انجام کار های عقب افتاده یک سری به بلاگ های دوست داشتنی که همیشه می رم یک سری را خوندم و یک سری را پرینت گرفتم. توی این مدت در مورد کتاب های صمد بهرنگی و یکی بود یکی نبود جمال زاده حرف زدیم و تحقیقی در مورد کودتای شیلی خوندیم (‌من کتاب های النده ها و رمان ناپدیدشدگان را خوندم)‌ اما در مورد کتاب اتفاق خوب دیگه ای که افتاد من یک جا برای فروش کتاب های غیر قانونی پیدا گردم و دیوان ایرج میرزا و انسیه خانم و کتاب فوق العاده ی صحرای محشر به قلم جمال زاده را پیدا کردم و خوندم که از دوستان اگه کسی خواست بگه من کتاب را بهش امانت بدم.

این هم در پایان یک مطلب زییا از پاشیو با عنوان روز های سبز:


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()